آشنایی با نقش آفرینان عرصه‌ی قلم. «رحیم مخدومی» نویسنده کتاب «فرماندهان ورود ممنوع» و مدیر مسئول «مؤسسه رسول آفتاب» کیست؟

شناخت نامه رحیم مخدومی

رحیم مخدومی در سال ۱۳۴۵، در ورامین به دنیا آمد. اشتیاق نوشتن از دوران دبستان در وجودش زبانه می کشید و در مسابقاتی که از طرف اداره ی آموزش و پرورش در مدارس برگزار می شد، شرکت می نمود. در سال های دبیرستان در رشته حسابداری به تحصیل پرداخت. از همان سال ها نوشتن را به طور جدی آغاز کرد و از سن ۱۷ سالگی تا پایان سال ۱۳۶۷ به طور متناوب، در شش نوبت در صحنه های جنگ تحمیلی حضور داشت. مواجه شدن با شخصیت های دفاع مقدس از جمله فرماندهان و دوستان نزدیکش که در روح لطیف و حساس او بسیار تأثیرگذار بودند، و گهگاه به شهادت میرسیدند، انگیزه نوشتن را در وجود او تقویت نمود. در همان بحبوحه ی جنگ تحمیلی مطالبی را می نوشت و گاهاً در حضور رزمندگان و دوستانش قرائت می نمود. تعدادی از داستان هایش هم در مجلات و روزنامه های آن سال ها به چاپ میرسید. نوشتن در قالب کتاب را از سال ۱۳۶۸ آغاز نمود و به واسطه آشنایی‌ با مرتضی سرهنگی و هدایت اللّه‌ بهبودی به‌طور جدّی به ادبیات‌ پرداخت. سال ۶۹ نخستین اثر وی‌ تحت عنوان «وقتی پسرم برمی‌گردد» منتشر شد.
ایشان تحصیلات خود را تا مقطع کارشناسی در رشته ی امور تربیتی ادامه داده و اکنون به کار تدریس مشغول است. در عین حال با بسیج، سپاه، جهاد سازندگی و سازمان تبلیغات اسلامی همکاری داشته است. ارتباط نزدیک با دفتر ادبیات مقاومت، وی را بر آن داشت‌ تا با جدّیت به همکاری خود با این دفتر ادامه دهد.
رحیم مخدومی، در سال های اخیر علاوه بر فعالیت در بخش نویسندگی، مدیر مؤسسه و انتشارات «رسول آفتاب» را هم به عهده دارد و کتاب های با موضوع انقلاب اسلامی و دفاع مقدس را چاپ و منتشر می‌کند. علاوه بر این، ایشان در حوزه ی ادبیات دفاع مقدس درزمینه خاطره نگاری، رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه آثار بیشماری را پدیدآورده است.
وی با بیان یکی از خاطرات خود در خصوص حضور در یکی از جشنواره میگوید:
یک خاطره کوتاه برای نمونه کار ارسال کرده بودم. این خاطره مربوط به یکی از دوستان غیر ایرانی شهید، در دوران دفاع مقدس بود. کسی‌ که خالصانه و بدون شهرت و نام می‌جنگید و اخلاص عجیبی هم در کارهایش داشت. توسط یکی از دوستان با او آشنا شدم و پس از آن همرزم شدیم و در یک گردان جای گرفتیم. این بزرگوار شهید شد و من خاطره‌ای کوتاه در مورد او نوشته بودم. آن را به دوستان حوزه‌ هنری ارائه دادم و گفتم این را مطالعه کنید و ببینید که قابلیتی در این عرصه دارم یا خیر. این بزرگواران آن خاطره را در مسابقه‌ای‌ شرکت دادند و حائز رتبه اول شد. این اولین اقدام جدّی و به نوعی‌ مشوّق کار من بود. در واقع این نویسنده، نوشتن از یادگاران دفاع مقدس را نوعی دین و تکلیف می‌داند.
به گفته مخدومی: موضوعی را که احساس‌ می‌کردیم نیاز جامعه آن روز است، انتخاب می‌کنیم و ادای دین ما به صورت نوشتار ظهور می‌کرد. رسالتی را که در نظر داشتیم در قالب‌ نوشتن عرضه می‌کردیم. نویسندگی نقطه آغاز است و سرمنزلی دارد. زمانی که این مهم به سرمنزل نمی رسد ما مسیر و موانع را رصد می‌کنیم و جشنواره «رسول آفتاب» هم به واسطه همین بررسی ها و احساس نیاز پایه گذاری شد. این جشنواره در واقع یکی از وظایف ذاتی وزارت ارشاد بود. وزارت ارشاد وظیفه دارد مهم ترین دغدغه های فرهنگی مردم و نظام را رصد کند و برای آنها چاره اندیشی کند.

از دیگر فعالیت های رحیم مخدومی

او داور گروه خاطره نهمین و دهمین دوره انتخاب «بهترین کتاب دفاع مقدس» (سال ۸۴ و ۸۵)، سرگروه داوری خاطره یازدهمین و دوازدهمین دوره انتخاب «بهترین کتاب دفاع مقدس» (سال ۸۶ و ۸۸)، سرگروه داوری آثار مستند جشنواره «پاسداران اهل قلم» (سال ۸۸) و سرگروه داوری داستان بزرگسال جشنواره «ربع قرن کتاب دفاع مقدس» (سال ۸۸) بوده است.
از دیگر فعالیت‌هایش هم این موارد بوده است: دبیر ششمین جایزه ادبی «یوسف» در سال ۱۳۹۲، دبیر پنج دوره جشنواره ادبی «رسول آفتاب» (۸۹ تا ۹۳)، عضو هیأت امنای بنیاد ادبیات داستانی ایرانیان (۸۹)، کارشناس کتاب‌های خاطره نشر شاهد- از سال ۸۰ تا ۸۷، کارشناس کتاب‌های خاطره بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس (از سال ۸۶ تا ۸۸) و کارشناس کتاب‌های خاطره دفتر ادبیات و هنر مقاومت (سوره مهر) - از سال ۸۵ تا ۸۶.

آثار نوشته شده رحیم مخدومی

برخی از اثار این نویسنده به شرح ذیل است:
«میدان دار»، «من مادر مصطفی»، «حزب دیالمه»، «رجل سیاسی»، «عاشورای اغتشاش»، «فرماندهان ورود ممنوع»، «امام گردان»، «پرچم های سیاه»، «جنگ پا برهنه»، «آنان که رفتند»، «خواب ها و خاطره ها»، «هرکسی کار خودش»، «یک آسمان هیاهو»، «مردان درد»، «نرگس»، «چه کسی ماشه را خواهد کشید»، «آخرین نامه‌ی سمیرا»، «فرمانده‌ی من»، «معلم فراری»، «مالک خیبر»، «لوطی و آتش»، «یار کجاست»، «بین دنیا و بهشت»، «وقتی پرده کنار رفت»، «پروانه های عرصه خبر» و کتابهایی برای کودکان با نامهای: «ابر قهرمان»، «حاج قاسم و پرواز نقاشی ها»، «حاج قاسم و جاسوس»، «خدا به حرفهایم گوش داد»، «روزی که خواهرم خندید»، «سلام بر قرآن»، و ..

کتاب هایی که به نویسندگی رحیم مخدومی، موفق به دریافت مقام شده اند

همچنین از آثار رحیم مخدومی، کتاب های: خاطرات خودنوشت «جنگ پابرهنه» اثر برگزیده اولین دوره انتخاب بهترین کتاب دفاع مقدس، مجموعه داستان «آخرین بنکه» اثر برگزیده جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس، رمان «نرگس» رتبه اول داستان نوجوان در جشنواره کتاب معلم، مجموعه داستان «مالک خیبر» رتبه دوم بهترین کتاب دفاع مقدس، مجموعه داستان «چه کسی ماشه را خواهد کشید» کتاب سال جشنواره شهید حبیب غنی‌پور و رتبه دوم بهترین کتاب دفاع مقدس و مجموعه داستان «آنان که رفتند» موفق به کسب رتبه دوم جشنواره کتاب معلم شده است.

«فرماندهان ورود ممنوع» | اثر رحیم مخدومی | انتشارات رسول آفتاب

کتاب «فرماندهان ورود ممنوع» در نوع خود گونه ای جدید در ادبیات دفاع مقدس محسوب می شود. این کتاب اگرچه در زمره کتاب های مستندنگاری قرار می گیرد اما ویژگی هایی دارد که برای اولین بار در یک کتاب شاهد آن هستیم.
یکی از این ویژگی ها این است که برای اولین بار در یک کتاب شاهد جمعی از پیشکسوتان یک رسته نظامی از دوران دفاع مقدس هستیم و آن ها که در این حوزه دستی بر آتش دارند می دانند که گردهم آوردن ۳۰ پیشکسوت نظامی در یک مجموعه کار بسیار دشواری است. این عزیزان هر کدام به اندازه یک کتاب مفصل خاطرات شنیدنی دارند اما در این کتاب سعی شده گلچینی از ناب ترین خاطرات هر یک گردهم جمع شود و از این زاویه ادعا داریم که تمام خاطرات این کتاب ناب و خواندنی است.
این کتاب به واسطه همین خاطرات دستچین شده می تواند بانک سوژه ای ارزشمند برای هنرمندان و نویسندگان دفاع مقدس باشد. همه این عزیزان از رسته تخریب در دوران دفاع مقدس بوده اند و همه شان از بنیانگذاران تخریب محسوب می شوند. در عین حال همه این عزیزان در قید حیات هستند و به عنوان شهیدان زنده مخاطبان امکان دسترسی به آن ها را دارند و این بزرگواران از امروز، دیروز خود را روایت کرده اند.
از بعد جغرافیایی و از نظر زمانی روایت های این کتاب تنوع قابل توجهی دارد چرا که هر یک از این عزیزان از یک استان در دفاع مقدس حضور داشته اند و در عین حال روایت های آنان از تعقیب و گریزهای ساواک در سال های پیش از انقلاب تا فعالیت های مرتبط با تحصن و مین زدایی در سال های پس از جنگ را شامل می شود. از این نظر کتاب تنوع ویژه ای در روایت ها دارد.
محتوای این کتاب در سال های ۹۱ تا ۹۲ گردآوری شد و در این مقطع یک تیم مصاحبه گر حرفه ای هر هفته به جمع این عزیزان می رفتند و در مواردی با سفر به استان های دیگر اقدام به گردآوری خاطرات آن ها کردند. از میان این حجم خاطرات ناب ترین ها انتخاب و در این کتاب گردآوری شد.
کار ویراستاری این کتاب را هم دو تن از عزیزانی که خود از پیشکسوتان تخریب هستند برعهده داشتند و از این منظر کتاب توسط افرادی آشنا از نظر فنی و محتوایی ویرایش شده است.
در ادبیات جنگ میدان مین را سرزمین «ورود ممنوع» می گویند و این ۳۰ راوی در واقع فرماندهان این سرزمین هستند.

گزیدۀ متن:

مقدمه ی سردار شهید قاسم سلیمانی بر کتاب فرماندهان ورود ممنوع:
این کتاب رایحه ای است از بوستان معطر مردان مردی که بارها بر مسیر به انحراف رفته ی بشریت، طریق جدیدی گشودند و خطی سرخ و ماندگار را برای گم نشدن ها و نیفتادن در انحراف ها، نشان گذاری کردند. این کتاب که با همت مردان لمس کننده ی آن بوستان و استشمام کننده ی آن رایحه ها به تحریر درآمده است، ذره نوشته ای است از حقیقت آن دنیای نادیده در نیمه های تاریک شب. آفریده ای که ملائکه الله با دیدن عظمتش سر بر سجده ی خاک نهادند و فریاد تبارک الله احسن الخالقین سردادند.
سرگذشت مردان پاره پاره و تکه های بر زمین فرش شده برای عبور جندالله در حمایت از حزب الله. غنچه های آویزان بربلندای سیم خاردارها. سرگذشت بی دست و پاها. سرگذشت چشم های برخاک افتاده.
کلمه ی تخریب، شاید برای آنچه می بایست در وصف آن جوانان و مردان با عظمت نقل کرد، عبارت جامعی نباشد. وقت نوبت به توصیف این مجموعه ی استشهادی فداکار می رسد، فکر و قلم از یافتن کلمه ای که قادر به ترسیم آن حقیقت باشد، عاجز می ماند واژه ی تخریب و نام بچه های تخریب برای آشنایان جنگ، ترسیمی است از نیمه های تاریک شب. انسان های شلاق زده بر ترس و دلهره. لب هایی که در زیر نور کم فروغ ماه، در درون هزاران تله ی مرگ، مشغول ذکر خداست. دست و پاهایی که برای بر زمین افتادن، بی تابی می کنند. چشمان زیبایی که با دقت می نگرند و می جویند و برای حفظ دیدگان دیگری بر زمین می افتند.....

«نرگس» | اثر رحیم مخدومی | انتشارات سوره مهر

وقتی انقلاب شد رحیم مخدومی، نویسنده این کتاب، تقریباً به سن و سال اسماعیل، قهرمان داستان «نرگس» بود.
به همین خاطر، روایتی که مخدومی از زندگی و محل درس خواندن و فعالیت های انقلابی اسماعیل به دست می دهد، به دلیل آنکه توسط خودش تجربه شده است، برای مخاطب هم ملموس و باورپذیر است.
مخدومی در رمان «نرگس» ماجرای اسماعیل را شرح می دهد که خواهرش نرگس به دلیل محجبه بودن از مدرسه اخراج شده است.
او به هر دری که می زند نمی تواند خواهرش را به مدرسه بفرستد؛ حتی به سر کار می رود تا بتواند برای نرگس معلم خصوصی بگیرد.
اما این تنها دغدغه اسماعیل نیست. او از یک سو دایی روحانی ای دارد که مدام در تعقیب و گریز با نیروهای ساواک است.
از سوی دیگر، پدر اسماعیل و خود او به دلیل فعالیت های انقلابی دستگیر می شوند؛ وقتی هم که پدرش به زندان می افتد، تأمین معاش خانواده بر دوش اسماعیل می افتد.
ولی همه این اتفاقات، به همراه شهادت دایی و یکی از معلمان مدرسه، او را مصمم می کند که حتی بیش از گذشته به مبارزه و تلاش برای فرستادن نرگس به مدرسه، بپردازد.
او به جز پخش اعلامیه های انقلابی، در محیط مدرسه هم برای شوراندن بچه ها علیه کادر طاغوتی مدرسه کوتاهی نمی کند.
چنانچه در پایان داستان، خانم فرحزاد معلم بی حجابی که اعتقادی هم به انقلاب نداشته است با روسری به مدرسه می آید.

گزیدۀ متن:

می‌دوم. تا نرگس تعطیل نشده، باید خودم را به مدرسه‌شان برسانم. اگر کمی هم زودتر برسم، چه بهتر! دست آخر کمی پشت در می‌مانم. بهتر از این است که او وسط خیابان منتظر بماند. هر چه باشد، او دختر است و من پسر.
درِ بزرگ مدرسه را از دور می‌بینم. بسته است. خیالم راحت می‌شود... آه، نفسم بند آمد از بس که دویدم. می‌دانم تا نرگس را ببینم، از مدرسه و درس‌هایش حسابی تعریف خواهد کرد. آخرسر هم خواهد گفت: «امروز به من خیلی خوش گذشت.» آن وقت من چه بگویم؟ می‌گویم به من بیش‌تر از تو خوش گذشت. نرسیده، مش مراد گوشم را مثل گازانبر گرفت و پیچاند. بعد جلوی همهٔ معلم‌ها آبرویم را برد. معلم‌ها هم، نرسیده، درس را شروع کردند و حال ما را حسابی گرفتند...
آخیش! صدای زنگ می‌آید. خیلی دل‌نشین است و مرا به یاد صدای گرفتهٔ بابا می‌اندازد؛ آن هم در غروب روزهای تابستان.
ـ بیا اسماعیل، این هم انعام امروزت.
دلم از گرسنگی دارد ضعف می‌رود. خداخدا می‌کنم نرگس اولین کسی باشد که از مدرسه می‌زند بیرون.
یک‌دفعه در گشوده می‌شود. دانش‌آموزان مثل گلوله می‌ریزند بیرون. مگر می‌شود او را میان این همه آدم پیدا کرد؟! می‌روم سر راه تا خودش مرا ببیند و بیاید سراغم.
هر دانش‌آموز لاغ و بلندقدی از مدرسه می‌آید بیرون، خیال می‌کنم اوست؛ اما همین که جلوتر می‌آید، می‌بینم که دیگری است.

«من، مادر مصطفی» | اثر رحیم مخدومی | انتشارات رسول آفتاب

هر تروری که اتفاق می افتد، بازتاب جهانی فراوانی دارد. به شدت از اعتبار دموکراسی و ماسک انسان نمایی دشمن می کاهد. پس معلوم است تن دادن به یک ترور- مثل ترور مصطفی- برای دشمن خیلی ارزشمند است که چنین ریسک پرهزینه و خطرناکی را متحمل می شود! مگر مصطفی که بود که دشمن مخوفی مثل اسراییل، این همه از او ترسید و این همه برایش هزینه کرد؟!
کتاب «من، مادر مصطفی» خاطراتی از دانشمند شهید کشورمان در حوزه فناوری و صنعت هسته ای، دکتر مصطفی احمدی روشن است که از زبان مادر و همسر و اطرافیان ایشان بیان مشود.
این کتاب در نوزده فصل تنظیم شده و به زندگی نامه شهید احمدی روشن در بخش دوم پرداخته شده است.

گزیدۀ متن:

مصطفی مهربان بود.درعین حال زبل و حاضر جواب .کم نمی آورد.بعضی وقت ها از بچه های هم سن وسال خودشمقابل بچه های بزرگتر دفاع می کرد.جورکش بچه ها بود. نمی ترسید. به خاطر بچه های کوچکتر , با بچه های بزرگتر از خودش گلاویز می شد. هیچ وقت هم بچه های هم سن و کوچکتر از خودش را اذیت نمی کرد.
کلاس اول را در دبستان مینو خواند; نزدیک محله ی امامزاده عبدالله همدان دیوار به دیوار دبستان خواهرش, با یک نرده فاصله.
مرضیه صبح ها با خودش نان و پنیر می برد مدرسه . زنگ تفریح برای مصطفی لقمه می گرفت ,  لقمه لقمه از این طرف نرده می داد به او .خیلی مراقبش بود.
مصطفی خیلی اهل نمره نبود.در حدی تلاش می کرد که بگذراند. من هم در دوره ابتدایی خیلی حساسیت نشان نمی دادم.هفده ,  هجده می گرفت , می آمد .گاها بیست هم می گرفت .من نه می گفتم : چرا هجده گرفتی و نه از بیستش خیلی استقبال می کردم . کلا از اینکه به درس هایش می رسید راضی بودم.
هم به درس هایش می رسید و هم جلسات قرآن مسجد میرفت.آقا رحیم با خودش می برد مسجد, با خودش برمی گرداند.مسجد محله مان , مسجد امامزاده عبدالله بود; با دو خیابان فاصله از منزل.
پدرشوهرم صبح ساعت چهار و نیم , پنج بیدار می شد.خیلی زود می رفت میدان بار ها را از او تحویل می گرفت.وقتی او بیدار می شد , ناخودآگاه ما هم بیدار می شدیم.مصطفی هم همین حالت را داشت.بعد ها به شوخی می گفت:مامان ما اخلاق جالبی نداریم .وقتی بیدار می شیم که هیچ کس بیدار نیست.همین میشه مایه درد سرهم برای من هم برای اطرافیان.
از بچگی به کشتی علاقه داشت. وقتی رفت راهنمایی , باشگاه کشتی هم می رفت.

من و کتاب

دیدگاه کاربران



ورود به سیستم جهت ثبت نظر