بانوی جوان نویسنده ای که با سفر راهیان نور و آثار شهید آوینی وارد فضای فرهنگ دفاع مقدس شد و اثرش مورد تمجید و تشویق رهبر انقلاب قرار گرفت.

شناخت نامه فاطمه دوست کامی

تنها دوسال از روزهای آغاز جنگ سپری می‌شد که در یکی از روزهای سال ۱۳۶۱ در تهران متولد شد. در روزگاران جنگ کودکی را گذراند اما خاطره ای از آن به ذهن نداشت. شب های موشک باران تهران را به یاد می‌آورد اما انقدر محو که می‌توان گفت درگیری مستقیمی با موضوع جنگ ندارد.
اما همین روزها، مسیری برای آینده‌ی فاطمه بود. رشته هایی که او را به سمت خود می‌کشید. پدرش حسابدار شرکت ارج بود. در سال های انتهایی جنگ، به طور داوطلب در برهه ای از زمان تحت پوشش یک مجموعه ای به نام ستاد درمان به منطقه اهواز اعزام و در بحث درمان مجروحان جنگی فعالیت می کردند. دو دایی او نیز در مناطق نبرد مشغول مبارزه بودند که یکی از آن‌ها به فیض شهادت نائل آمد و اینگونه بود که این نویسنده جوان در فضایی این‌چنینی به نوجوانی رسید. بعد از اتمام دوران مدرسه، در دانشگاه موفق به دریافت مدرک کارشناسی در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی شد و درمقطع کارشناسی ارشد نیز خبرنگاری بین المللی خواند.

جرقه ای که فاطمه دوست کامی را به سمت دنیای نوشتن هدایت کرد

به گفته‌ی فاطمه دوست کامی: نوشتن را از دوران نوجوانی تجربه کردم و در مدرسه، انشاء را راحت می‌نوشتم. یکی از بهترین و آرامش بخش‌ترین اوقات من نوشتن و مطالعه بود. از سن ۱۳ الی ۱۴ سالگی یادداشت‌های روزانه می‌نوشتم. سفر به اردوی راهیان نور و دوستی با شهدا سبب شد تا بیشتر در زمینه مقاومت بنویسم. من درسال ۷۶-۷۷ تحت تاثیر فضای مدرسه بسیار علاقمند به بازدید از مناطق جنگی بودم و شاید بتوان گفت جرقه هایی که مرا به سوی این جریان کشاند همین موضوع بود. البته آن زمان بحث راهیان نور همانند امروز نبود و شاید بتوان گفت خیلی به ندرت، و از مکان های خاص بچه ها را به مناطق جنگی می بردند و از طرفی هم برای خانواده ها شناخته شده نبود. خاطرم هست ۱۵سالم بود که برای اولین بار می خواستم به مناطق جنگی بروم چون دانش آموزان را با اتوبوس به مناطق جنگی می بردند پدر من به واسطه آشنایی با راه ها و مناطق جنگی، اصلا اجازه ندادند که بروم ولی به فاصله کوتاهی فضایی فراهم شد که بچه ها را این بار با قطار می بردند و پدرم بالاخره اجازه دادند که بروم. در سال سوم دبیرستان نیز به واسطه یکی از دوستانم با شخصیت شهید آوینی آشنا شدم. من دوست داشتم بیشتر با شخصیت شهید آوینی آشنا شوم؛ بخش‌هایی از مستند روایت فتح را دیدم و متوجه شدم که متون نریشن‌ها را هم خودشان می‌نوشتند و همین موضوع من را برای شناخت بیشتر آوینی ترغیب کرد. از این رو سعی کردم در نگارش خود از واژگانی که ایشان استفاده می‌کردند، استفاده کنم. پس شاید بتوان اینطور گفت که سال ۷۶-۷۷ سالی بود که راه خود را پیدا کردم.
نوشته های شهید آوینی در واقع برای فاطمه دوست کامی چراغی روشن بود. مدرسه‌ای کامل که از طریق آن به تراوشات ذهنی او کمک می‌کرد. در واقع او نوشته های خود را مدیون قلم و متن نوشته های شهید آوینی می‌داند.
وی همچنین در پاسخ به این سوال که از چه زمانی دست به قلم شده‌اند اینگونه پاسخ می‌دهند: من سال ها بود که با نشریات مختلف کار می کردم و عمدتا” با نشریه “فکه” در بحث گزارش، زندگینامه شهدا، و مصاحبه هایی را هم انجام می دادم. در سال ۷۸ اولین مطلبم درباره حاج احمد متوسلیان با عنوان “برای چشمان اقیانوسی حاج احمد” بود که رفته رفته ادامه داشت تا سال ۸۷ که در معاونت موسسه پیام آزادگان مشغول فعالیت شدم. یکی از کارهایی که من در آنجا شروع کردم بخش نوشتن کتاب بود که با کار آقای طحانیان در سال ۸۷ کلید خورد. موسسه پیام آزادگان تنها متولی آزادگان است که پس از بازگشت آزادگان به میهن، موسسه پیام آزادگان پایگاهی برای آزادگان می شود که حاج آقا ابوترابی هم به آنجا تردد می کردند. سال ها بعد این موسسه فرهنگی و هنری برای کل آزادگان شکل می گیرد که بسیاری از آزادگان در آنجا تردد دارند که یکی از این آزادگان مهدی طحانیان است.
من از نزدیک ایشان را نمی شناختم به طوری که اگر ایشان را می دیدم نمی شناختم اما فیلم صحبت نکردن ایشان با خبرنگار بی حجاب هندو را بارها و بارها دیده بودم و خانواده هم برایم بارها تعریف کرده بودند. وقتی که ایشان را دیدم خیلی خوشحال شدم. خدمتشان رفتم و پس از آشنایی مختصر، بحث خاطرات ایشان پیش آمد و از من خواسته شد که کار را شروع کنم. پس از آن، مصاحبه ها شروع شد. البته ایشان ۹ سال اسیر بودند. یک نوجوانی که در ۱۳سالگی به جبهه رفتند و یک سال و نیم بعد، آن حماسه را خلق کردند. مصاحبه ها ازسال ۱۳۸۷ شروع شد و مدت ۴سال بسیار فشرده مصاحبه گرفتیم که ۱۶۳جلسه مصاحبه که ۳۵۰ساعت صوت شد. مدت ۲۰ساعت هم مصاحبه تکمیلی با هم اردوگاهی های مهدی طحانیان، مصاحبه با ۴ خواهر اسیر آزاده که آقای طحانیان رابط آنان بود، مصاحبه با فرمانده، معلم قرآن و پدر و مادر مهدی طحانیان و مطلعین ماجرا، که در نهایت این کتاب در سال ۹۱ پایان یافت و به نام «سرباز کوچک امام» همگان را شگفت زده کرد. کتابی که با تقریظ مقام معظم رهبری رو به رو و مورد استقبال بسیاری قرار گرفت.
همچنین لازم به ذکر است، با وجود اینکه این کتاب اولین تجربه نویسندگی فاطمه دوست کامی در قالب کتاب بود اما در حین انجام مصاحبه با آقای طحانیان، کار دیگری را با نام «چشم تر»، خاطرات خانم بهجت افراز (ام الاسرا) را هم درسال ۸۹ آغاز نمود که درسال ۹۰ کتاب منتشر شد.

کتاب های نوشته شده فاطمه دوست کامی

به غیر از دو کتاب «سرباز کوچک امام» و «چشم تر»، کتاب های «صباح»، «حاج عمار» و «ساز و برگ» نیز در لیست آثار نوشته شده این نویسنده موفق جوان قرار گرفته است که هرکدام از آن‌ها دنیایی متفاوت از روزهای جنگ را در پیش روی مخاطب قرار می‌دهد.

«سرباز کوچک امام» | اثر فاطمه دوست کامی | انتشارات پیام آزادگان

کتاب «سرباز کوچک امام» روایتی است از خاطرات آزاده مهدی طحانیان از کودکی تا امروز. جهت آفرینش این اثر ارزشمند در مجموع ۱۶۳جلسه مصاحبه با آقای طحانیان گرفته شده است که طی آن ها نزدیک به ۳۵۰ ساعت فایل صوتی ذخیره گردیده. علاوه بر این حجم صوتی حدود ۲۰ ساعت مصاحبة تکمیلی نیز با افراد مربوط با خاطرات آقای طحانیان از جمله پدر مهدی طحانیان ، سرهنگ حسن زارعی از فرماندهان دفاع مقدس و همسنگران مهدی ، آزادگان سرافراز :حجت الاسلام سید حسن میر سید ، فاطمه ناهیدی ، فاطمه شمسی بهرامی ، معصومه آباد و امیر شاه پسندی و نیز نامه هایی از دوران اسارت تهیه شده است. تمامی این تلاش ها و حساسیت های مربوط به ثبت خاطرات ایشان تنها به این دلیل بوده که خاطرات یکی از جوان ترین اسرای انقلاب که تنها یک نمونة آن بازتابی روشن در اذهان مردم پرشور مذهبی ایران داشته است، به صورتی کاملاً مستند و منطبق با واقعیات ثبت گردد. ماحصل چهار سال تلاش جهت نگارش این اثر، کتابی به حجم ۹۲۵ صفحه و در ۸ بخش می باشد. در بخش پیش گفتارِ مؤلف کتاب «سرباز کوچک امام» به تفصیل روند تلاش های مؤلف جهت ایجاد این اثر توضیح داده شده است. توضیحاتی که هر خواننده ای را در اطمینان به خوانده هایش قوت قلب می بخشد.
تاب «سرباز کوچک امام» به بیان اتفاقات ریز و درشت زندگی مهدی طحانیان پرداخته؛ اتفاق های خواندنی و جذابی که در بسترهای متفاوتی روی می دهد و ذهن خواننده را به طرز ماهرانه ای به همراهی خویش دعوت می کند. ناب ترین بخش این خاطرات مربوط به سال های طولانی ای است که راوی در اردوگاه های نگهداری اسرای ایرانی در عراق سر می کرده. او به عنوان جوان ترین اسیر جنگی در زمان اسارتش به شدت کانون توجه بعثی ها بوده و به طبع آن شاهد ماجراهای تلخ و شیرینی است که در نوع خویش کم نظیر هستند. نقطه اوج این اتفاق ها ماجرای امتناع او از مصاحبه با «نصیرا شارما» یک زن خبرنگار هندی بی حجاب است.
چنین تصمیمی در شرایط وحشتناک و خفقان آور اسارت که جسارت بی مثالی می طلبید؛ توسط نوجوانی گرفته می شود که خود را سرباز و مطیع اوامر رهبرش می داند. زندگی اسارتی و ابتکارات ریز و درشتش، روابط و علقه های به وجود آمده میان او و رفقای دربندش، حوادث متفاوتی که حین اسارت بر اردوگاه ها سایه انداخته، تنها بخشی از فصول این کتاب است. کتابی که به زعم کارشناسان این حوزه جامع ترین اثر خاطره نگاری به لحاظ حجم و محتوا در عرصه «اسارت» و «فرهنگ ایثار و مقاومت» به شمار می آید.

گزیدۀ متن:

«هرچه فکر کردم یادم نیامد آخرین باری که یک غذای درست‌وحسابی خورده‌ام، کی بوده است. از نان و ماستی که شب مرحلهٔ دوم عملیات خورده بودیم هم حدود دوسه شب می‌گذشت. مطمئن بودم که وضعیت بچه‌ها هم بهتر از من نبوده است. ساندویچ را به‌زور بین هفت‌هشت نفری که نزدیکم بودند تقسیم کردم. نمی‌گرفتند. می‌گفتند: «خودت بخور.» به‌زور بهشان دادم. خودم هم یک لقمهٔ کوچک در دهانم گذاشتم. کف سالن دراز کشیدم. زمین سیمانی و سرد بود.»

«صباح» | اثر فاطمه دوست کامی | انتشارات سوره مهر

 خاطرات صباح وطن خواه نوشته‌ی فاطمه دوست ‌کامی، روایت‌گر زندگی یکی از چهره‌های مطرح شده در کتاب سرشناس «دا» است که به دفعات زیادی از او در این اثر یاد شده است.
فاطمه دوست ‌کامی پس از آشنایی‌اش با وطن خواه به واسطه سیده‌اعظم حسینی که راوی کتاب دا است توانست خاطرات این شخصیت ویژه را گردآوری کرده و در مدت ۲ سال به رشته‌ی تحریر درآورد.
صباح وطن‌خواه از زنان امدادگر فعال در شهرهای آبادان و خرمشهر است که در ماجرای اشغال خرمشهر و همچنین مقاومت مردمی در مقابل اشغال، نقش آفرینی فراوانی داشته است.
به عقیده فاطمه دوست‌کامی صباح دختری با روحیه‌ای پرسش‌گر که اسلام و انقلاب اسلامی را مرحله به مرحله جست‌و جو کرده و به شناخت و البته یقین رسیده است. او با حجاب بود نه به این دلیل که در خانواده‌ای مذهبی متولد شده، مرید امام بود نه به خاطر اینکه جو غالب سال‌های منتهی به پیروزی انقلاب و بعد آن اینگونه می‌طلبید؛ مدافع شهرش بود نه به این علت که سرپناهی نداشت و به ناچار در خرمشهر مانده و از آن دفاع کرده بود. همانطور که در این کتاب خواهید خواند، صباح وطن‌خواه نماینده‌ای است از نسل انقلابی آن سال‌ها، با آگاهی و بصیرت مسیر زندگی و عقیده‌اش را انتخاب کرد و پای تمام سختی‌ها و مشکلاتش ماند.
علت روایت کردن خاطرات صباح وطن‌خواه را در این اثر پس از سال‌ها سکوت می‌توان حوادث سال ۸۸ عنوان کرد، به گفته خودش: وقتی دیدم ما با سکوتمان یک قدم کنار کشیدیم، اما در عوض دشمن با هیاهو چندین قدم به سمت ما آمد و سعی کرد جای حق و باطل را در نگاه مردم عوض کند، دیگر نتوانستم سکوت کنم. حالا احساس تکلیف می‌کنم و امیدوارم با روایت آنچه در سال‌های گذشته بر من و دوستان هم رزم رفته بتوانم دلی را نرم و اندیشه‌ای را بیدار کنم.
کتاب حاضر در سی فصل نوشته شده و می‌توان آن را به عنوان اثری مکمل و یا حتی شگفت‌انگیزتر از کتاب «دا» نام برد.

گزیدۀ متن:

سرم را از پنجره خانه مان در ساختمان کوشک آوردم بیرون. مسعود پاکی با لباس بسیجی، خوشحال و سرحال سوار بر موتور آمده بود دم در. تا چشمش به افتاد، برایم دست تکان داد و گفت: خواهر صباح سلام! زود باش بیا پایین؛ اومدم دنبالت تا با خودم ببرمت پیش بقیه بچه ها.
زیر پایش پر بود از ستاره های کوچک و درخشان.آن قدر زیبا و نورانی که دلم نمی آمد چشم از رویشان بردارم. خوشحال و بی قرار از دیدن مسعود و حرفی که زده بود، بلافاصله شروع کردم به پایین آمدن از پله ها.

«چشم تر» | اثر فاطمه دوست کامی | انتشارات پیام آزادگان

چشم تَر عنوان کتاب خاطرات بهجت افراز، رییس اداره مفقودین و اسرای هلال احمر است. بهجت افراز مدت ۱۸ سال رییس پیشین اداره مفقودین و اسرای هلال احمر بوده و در بین اسرای ایرانی لقب «ام الاسرا» گرفته است. فاطمه دوست کامی خاطرات بهجت افراز را در قالب کتاب "چشم تَر" تدوین کرده است.

گزیدۀ متن:

به مرور زمان فعالیت های اداره کمتر میشد سالهای اول بعد از آزادی بچه ها اداره همچنان پر رفت وآمد بود ولی به مرور زمان ترددشان به اداره کمتر شد. بعد از ۱۸ سال خدمت در اداره زمان خداحافظی فرا رسیده بود. خداحافظی و دل کندن از آن روزهای خاطره انگیز برایم آسان نبود. در هر حال چاره ای نبود. به پیشنهاد من مسئولیتم را به معاونم خانم حسین پور دادند آقای وحید دستجردی بر اثر بیماری به رحمت خدا رفت آقای صدر برای ضبط معاونت فرهنگی به لبنان رفتند و همانجا ساکن شدند جوادد همسر وفادار و یار زندگی ام هم در اثر بیماری سرطان خون درگذشت پسرها هم بعد از فارغ التحصیلی ازدواج کردند. این روزها من ماندم و خاطرات خوش خدمت و دوست داشتنی ترین مهمانهایم :ازادگان عزیز و خانواده هایشان که از سر محبت همچنان مرا مادر خودشان میدانند و با حضورشان هوای دلم را آفتابی میکنند.

من و کتاب

دیدگاه کاربران



ورود به سیستم جهت ثبت نظر