آشنایی با دنیای اعجاب انگیز کلمات و قلم هنرمندانه‌ی نویسنده‌ای که با نیروی جادویی‌اش در یک چشم برهم زدن آدمی را از دنیای خود به دنیای دیگری راه می‌دهد.

شناخت نامه فائضه غفار حدادی

در سال های میانه جنگ، به تاریخ ۹ تیر ۱۳۶۳، در خانواده ای تبریزی که پدرش وقف جبهه بوده و قسمتی از کودکی اش را برای نزدیکی به پدر در دزفول گذرانده است، به دنیا آمد. روزهای کودکی فائضه اغلب در تماس مستقیم با جنگ و موشک باران بود. گرچه از آن روزها خاطره واضحی در ذهنش باقی نمانده بود اما احساس و علاقه اش هرگز از این موضوعات برنگشت و هرچند به روند اشتباه نظام آموزشی، رشته ای از رشته های علوم پایه را در یکی از بهترین دانشگاه های ایران خواند و در رشته اش هم تبحر پیدا کرد، قدرت قلم او را به علاقه دیرینه خود بازگرداند، و در ۲۷ سالگی نوشتن را همدم روزهای مادری اش کرد.

از رشته زیست دریا تا دنیای متفاوت نویسندگی

فائضه غفار حدادی، همیشه خود را قربانی نظام آموزشی اشتباه می‌داند. او با اینکه از همان دوران کودکی علاقه بسیار زیادی به نوشتن داشت و معلمان و والدین او نیز به میزان علاقه او پی برده بودند، اما نبود رشته تحصیلی علوم انسانی در مدرسه‌اش، او را وادار به انتخاب رشته تحصیلی تجربی در دوران دبیرستان کرد. فائضه با اینکه در کنکور نیز در رشته پزشکی (دانشگاه آزاد)، پذیرفته شد،اما به دلیل تنفر از این رشته، به سمت آن نرفته و نهایتا رشته زیست دریا (دانشگاه شهید بهشتی) را برای ادامه تحصیل انتخاب نمود.
رشته زیست دریا هیچ قرابتی با فضای نویسندگی ندارد، اما اینکه چه رخدادی این نویسنده را به سمت علاقه دیرینه خود کشاند، از زبان او شنیدنی تر است. به گفته فائضه غفار حدادی در یکی از گفتگوهایش: از دوران دبیرستان متن ادبی و دلنوشته زیاد می‌‌نوشتم و با فضای نوشتن بیگانه نبودم تا اینکه یک بار در دوران دانشگاه، اطلاعیه‌ یک مسابقه داستان‌نویسی با موضوع بیوتکنولوژی را در دانشگاه‌مان دیدم. آن زمان برهه‌ای بود که من در زمینه بیوتکنولوژی کار می‌کردم و اطلاعات خوبی در این حوزه داشتم، علاقه به نوشتن هم که از قبل در من بود. همین‌ها انگیزه شد و داستان کوتاهی نوشتم و برای آن جشنواره ارسال کردم. این اولین تجربه داستان‌نویسی من بود. چند ماه بعد از طرف آن جشنواره تماسی گرفتند و خبر دادند که داستان من رتبه اول را کسب کرده است و من را به برای مشاوره به آقای امیرخانی معرفی کردند. البته بماند که ایشان ابتدا بعد از خواندن داستانم گفتند اصلا داستان خوبی نیست و کدام جشنواره‌ آن را برنده اعلام کرده است؟! ولی در نهایت گفتند اگر واقعا اولین داستانت هست دنبال نویسندگی برو.
این حرف گوشه ذهنم بود اما چون پسر اولم علیرضا به دنیا آمد، پیگیر این مسأله نشدم. وقتی علیرضا سه، چهار ساله شد، از آنجایی که او را در مهد کودک ثبت‌نام کرده بودم، مقداری وقتم آزاد شده بود و به کلاس تصویرگری می‌رفتم تا اینکه خیلی اتفاقی از طرف گروهی با من تماس گرفتند و گفتند قصد داریم یک کارگاه داستان‌نویسی برگزار کنیم، تو هم شرکت کن. زمان و مکان کلاس را که گفتند دیدم با شرایط من کاملا همخوان است و تصمیم گرفتم به صورت تفریحی در این کلاس شرکت کنم. استاد آن کلاس آقای قاسم‌پور بودند که در حال حاضر هم در حوزه هنری مشغول فعالیت هستند. بر طبق نظر ایشان من بین افراد شرکت‌کننده قلم بهتری داشتم به همین خاطر در پایان دوره، در تنهایی و غربت، مسئولیت نوشتن کتابی درباره زندگی یکی از شهدای موشکی به نام شهید «ناصر جمال‌بافقی» به نام «ناصرِ حسین»را به عهده من گذاشتند که الحمدالله تأیید و چاپ شد.
حالا دیگر فائضه غفار حدادی، به نویسنده‌ای با قلمی گیرا تبدیل شده بود. او زمانی که از سفر بازگشت، «حسن طهرانی مقدم» تازه شهید شده بود و سابقه نوشتن از یک شهید موشکی، او را رهنمون کرد به پذیرفتن نوشتن از ایشان. این تصمیم دو سال از زندگی اش را به خود اختصاص داد. حاصلش هم شد دو کتاب «مردی با آرزوهای دوربرد» و «خط مقدم» که تاریخچه تاسیس موشکی است با محوریت زندگی شهید مقدم.
بعد از آن غواص شهیدی از لشکر عاشورا آمد و هم نفس قلمش شد. در روزهایی که انتظار تولد سومین پسرش را می کشید. کتاب «خورشید که غرق نمی شود»
 حاصل آن روزهای کیبورد و اروند و انتظار است. پس از آن در فرصت های کمِ بین مادری به بازنویسی روزنوشت های سفرش روی آورد و توانست آن ها را تحت عنوان «دهکده خاک برسر» به چاپ برساند. این کتاب شرح سفری است یک ساله به لوزان سوئیس که لحنی طنز و نگاهی واقع نگر دارد. پس از آن بود که کاری جدی و سخت در حوزه شهدا او را پیدا کرد و مسئولیت معرفی شهید «محسن وزوایی» به جوانان جامعه را پذیرفت. تحقیقات نفس گیر و نگارش دقیق و داستانی و مطابق با واقع این کتاب نیز سه سال طول کشید و عاقبت ای کتاب با نام «یک محسن عزیز» به چاپ رسید. «سر بر خاک دهکده» عنوان یکی دیگر از کتاب های فائضه غفار حدادی می‌باشد که پیاده روی اربعینش را روایت می کند. سفری که در آن شهدایی که برایشان کتاب نوشته است را همراه کرده و مثل سفرنامه لوزان لحنی آمیخته به طنز دارد.
بازیگوشی ذاتیِ قلم او به همراه تجربه زیسته ای که از برخورد با نوجوانان و نوشتن برای آن ها در نشریات مختلف دارد، او را در این حوزه نیز توانمند ساخته و مجموعه هایی از او برای نوجوانان در دست چاپ است. در این میان کتاب «به من دست نزن» یکی از آخرین نوشته های چاپ شده این نویسنده توانمند می‌باشد که در آن از مجاهدت های بسیاری در روزهای سخت شیوع بیماری کرونا حکایت دارد.

افتخاراتی که فائضه غفار حدادی (نویسنده توانمند نسل جوان) موفق به دریافت آن شده است

. برگزیده بخش کتاب در جشنواره ملی اقتدار در سال ۹۴، برای کتاب «خط مقدم».
. تقدیر ویژه هفدهمین دوره انتخاب بهترین کتاب دفاع مقدس در سال ۹۳ -۹۴، برای کتاب «خط مقدم».
. رتبه اول داستان کوتاه یک دقیقه‌ای حافظان حرم در سال ۹۵، برای داستان «این قصه واقعا اتفاق افتاده است».
. رتبه سوم سومین دوره جشنواره داستان کوتاه خاتم در سال ۹۶، برای داستان «راز فراموشی خانه پیامبر».
. برگزیده هفتمین دوره جایزه ادبی یوسف
 در سال ۹۷، برای داستان «تبریکی از طرف جناب دزد».
. 
تقدیر شده در جایزه داستان تهران در سال ۹۷، برای داستان «دره مارها».

«خورشید که غرق نمی شود» | اثر فائضه غفار حدادی | انتشارات شهید کاظمی

روایتی داستانی از زندگی شهید هجده‌ساله‌ای که اسطوره‌وار آسمانی شد.
این کتاب داستان زندگی یکی از آدم‌های عجیب روزگار ماست. کسی که بلد بوده است قاعده معمول زمان را به‌هم بریزد و در هجده‌سالگی بیش‌تر از عرفای بزرگ خانقاه‌ها و مجتهدین کهن‌سال حوزه‌های علمیه از زندگی درک و شهود داشته باشد. آن‌قدر که وصیت نامه و یادداشت‌های روزانه‌اش هر مدعی فهم و کمالات و ایمانی را به فکر بیندازد که مگر این آدم چند سالش بوده است؟ بدون تامل روی رفتارها و نوشته‌های این شهید هچده‌ساله تبریزی با آن پایان باشکوه زندگی‌اش که اگر در غرب اتفاق افتاده بود تا حالا برایش فیلم‌ها ساخته و رمان‌ها نوشته بودند جلوه واقعی‌اش را نشان نخواهد داد. این کتاب زندگی و خاطرات شهید محمد شمس، نوجوان ۱۸ ساله‌ای است که در گردان خط‌شکن غواص، جان خود را فدا می‌کند تا عملیات لو نرود و جان بقیۀ رزمندگان در امان بماند.

گزیدۀ متن:

یک نفر شناکنان به طرفشان می‌آمد. باورش نمی‌شد؛ ولی خودِ صمد بود. صمد با دیدن شرایط محمد به سرعت جلو آمد و جای یونس را گرفت.
-صمد تو رو خدا سرمو بکن زیر آب. این صدای لعنتی رو قطع کن.
صدای محمد آرام و بریده‌بریده بود.
-لوس نکن خودتو! الان با یه چیزی گلوتو می‌بندم.
اما خودش هم می‌دانست که کاری از دستش برنمی‌آید. اشک‌هایش به پهنای صورتش آمد. یکی از عراقی‌ها بیرون آمد و گلولۀ منوری شلیک کرد. تا چند ثانیه دیگر سطح آب مثل روز روشن ‌می‌شد. دستش را به لبۀ خورشیدی تکیه داد و با دست دیگرش محمد را در آغوش گرفت. کتفش را گذاشت روی حنجره. صبر کرد منور نزدیک و نزدیک‌تر شود. دهان محمد درست کنار گوشش بود...

«دهکده خاک برسر» | اثر فائضه غفار حدادی | انتشارات سوره مهر

کتاب بر سر روایت هایی از یک سال زندگی در لوزان از زبان یک بی زبان است. کتاب دهکده خاک بر سر روزنوشت های فائضه غفار حدادی از زندگی در لوزان سوئیس که به تعبیر خودش «دوره ریاضت» است. دوره ای که او با یک فرزند چهار ساله و جنینی در شکم راهی کشوری غریب می شود که زبان آن را هم نمی داند. به همین خاطر او در توصیف کتاب خود نوشته «روایت هایی از یک سال زندگی در لوزان از زبان یک بی زبان». لحن طنز مهم ترین نکته ای است که در روایت «دهکده خاک بر سر» توجه برانگیز است. نویسنده با رویکردی طنز به موضوعات ورود می کند و حتی وقتی مشغول روایت یک اتفاق جدی است که حتی گاهی نفس را در سینه خواننده حبس می کند و خودش نیز اشک می ریزد، اما دست از طنازی برنمی دارد و تلاش می کند که این فضا را حفظ کند. راوی صادق دیگر نکته ای است که درباره کتاب دهکده خاک بر سر باید مورد اشاره قرار داد. نویسنده تلاش کرده همان چیزی را که در لحظه برایش اتفاق افتاده، روایت کند و اطلاعات بعدی و تحلیل های پسین را به روایت روزنوشت خود از زندگی در لوزان اضافه نکند. برای مثال اگر چیزی را نمی دانسته بی پرده بیان و حسی که در آن لحظه داشته را بی رودربایستی برای خواننده اش آشکارا مطرح کرده است. از این حیث خواننده در سراسر متن احساس نمی کند که با راوی حرف هایی دارد که برای او بیان نکرده و یا به عبارتی از او مخفی کرده است.

گزیدۀ متن:

نمی‌شه نرین؟ پدر مادراتون طفلکین آخه. خودتون جهنم! دلشون واسه علیرضا تنگ می‌شه. نکنه این طفل معصوم رو مهدکودک بذارین‌ها. گناه داره. بچه اذیت می‌شه. حالا کجا می‌رین؟ فلانی‌ها هم رفتن سوئد. آهان سوئیس؟ فکر کردیم می‌گین سوئد. پس واسه ما ساعت و سرویس طلا هم می‌آرین دیگه. وضع خوردنی چطوریه اون‌ور؟ گوشت حلال هست؟ نون لواش هست؟ برنج هست؟ چای هست؟ قند هست؟... پفک هست؟! نمی‌دونین؟ دوستی آشنایی کسی اونجا ندارین ازشون بپرسین؟ پس از هر چی یه کمی با خودتون ببرین معطل نمونین. هر چی هم لازم داشتین بگین براتون پست می‌کنیم. می‌گن پسته و زعفران و قالی ابریشم اون‌ور خیلی خریدار داره‌ها. وا...ی! حجاب چی؟ شهید نشین سر حجاب؟ زیاد دهن‌به‌دهن نشین باهاشون. می‌گن خیلی با مسلمون‌ها دشمنن. راستی مردمش چه شکلین؟ شبیه آلمانیان انگار؟ شوکت خانم پارسال رفته بود آلمان به پسرش سر بزنه می‌گفت تو فرودگاه و اینا هیچ‌جا دستشویی‌ها شیر آب ندارن. راستی شما آفتابه یادتون نره!

«خط مقدم» | اثر فائضه غفار حدادی | انتشارات شهید کاظمی

برشی از میانۀ زندگی دانشمند برجسته و پارسای بی‌ادعا سردار شهید حسن طهرانی‌مقدم.
پس از صدور فرمان تاریخ امام(ره) مبنی بر تشكیل نیروهای سه‌گانۀ سپاه پاسداران،‌ شهید مقدم در سال ۱۳۶۴ به سِمت فرماندهی موشكی نیروی هوایی سپاه منصوب شد. این کتاب روایتی از سال‌های ۱۳۶۳-۱۳۶۵ را بدون رؤیاپردازی نویسنده شامل می‌شود. سردار حسن طهرانی‌مقدم تا روز آخر عمر نیز به‌عنوان مسئول این سازمان در ایجاد یک توان علمی و دانشی پایه و زیربنایی مشغول کارهای علمی و تحقیقاتی بود و در پادگان امیرالمومنین(علیه السلام) شهرستان ملارد درحالی‌که برای آزمایش موشكی آماده می‌شد، بر اثر انفجار زاغۀ مهمات، به یاران شهیدش (احمد كاظمی، حسن شفیع‌زاده، حسن غازی،‌ غلامرضا یزدانی و...) پیوست.

گزیدۀ متن

جلسه با محسن رضایی با حضور حسن‌آقا و حاجی‌زاده و سیدمجید و سیدمهدی و سیوندیان و چند نفر دیگر، فردای همان روز تشکیل شد. آقامحسن چند بار سؤال خود را تکرار کرد: «شما مطمئنین که خودتون می‌تونین موشکو پرتاب کنین؟» و هربار حسن‌آقا مطمئن‌تر از بار قبل پاسخ مثبت داد.  به‌نظر من که حتی اگه شما بتونین موشک‌ها رو شلیک کنین بازم امید زیادی نیست. چراکه لیبیایی‌ها با این روندی که دارن ادامه می‌دن بعیده که دیگه به ما موشک بدن. چند تا از قبلی‌ها مونده؟» کمتر از ده تا.» آقامحسن باشوخی ادامه داد: «مقدم! این بچه‌هایی که دور خودت جمع کردی از بهترین بچه‌های جنگن. من الان فرمانده گردان نیاز دارم. فرمانده تیپ نیاز دارم. اینا رو ولشون کن بیان!» حسن‌آقا خنده‌ای کرد: «این چه حرفیه آقامحسن؟ یعنی الان از یه فرمانده گردان کمتر دارن به جنگ خدمت می‌کنن؟ نه؛ ما هرطور شده نمی‌ذاریم کار موشکی بخوابه...»

 

من و کتاب

دیدگاه کاربران



ورود به سیستم جهت ثبت نظر