شاید شهرهای دیگر رزمندگانی چون علی چیت‌سازیان داشته باشند، اما آن شهرها کسانی مانند حمید حسام ندارند. «مقام معظم رهبری»

شناختنامه حمید حسام

در یکی از روزهای سال 1340 چشم هایش را رو به زیبایی های شهر همدان گشود.

کودکی و جوانی‌اش را در کوچه ها و خیابان های زادگاهش سپری کرد؛ اما زمانی که صدای موشک های رژیم بعث عراق، زمین شهرهایمان را لرزاند، شیرینی دنیا را رها کرده، راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد.

او تمام جوانی‌اش را در زمین های جبهه سپری کرد، و زمانی که از دیگر رزمندانش جا ماند، جبهه را به زمین های شهر منتقل کرد.

تمام گلوله های به جا مانده از دوستان شهیدش را به قلم درآورد و داستان یک یک آن‌ها را به تصویر کشید.

حمید حسام در واقع همان رزمنده است؛ دیروز جایی دیگر و امروز در فضایی دیگر...

آقای حسام یک دانشجو است، چه در زمانِ زندگی و جنگ و چه در زمانِ نوشتن؛ دانشجو بودن سن و سال نمی‌شناسد! در شصت سالگی هم می‌توانی دانشجو باشی!

او پس از جنگ نیز توانست فارغ التحصیل کارشناسی ارشد رشته ادبیات فارسی از دانشگاه تهران باشد.

ورود به دنیایی از جنس شهادت، شناخت نوشته هایی که بوی باروت میدهد

حمید حسام با کتاب « غواص ها بوی نعنا می دهند » که نوعی خاطره نگاری در حوزه ادبیات دفاع مقدس است، به جامعه ادبی معرفی شد و به دنبال آن داستان بلند « راز نگین سرخ » را در سال ۷۸ به دست چاپ سپرد. قلم او به گونه ای دلنشین و زیبا بود که مدتی پس از انتشار مجموعه داستان های کوتاه « دهلیز و انتظار »، اسماعیل اریب، آن را به زبان انگلیسی به رشته تحریر آورد.

از دیگر آثاری که به دست سردار حمید حسام بوی باروت گرفته اند می‌توان به « وقتی مهتاب گم شد »، « آب هرگز نمی‌میرد »، « هفتاد و  دومین غواص »، « دلیل »، « بهشت تخریب »، « سفر به روایت سرفه ها »، « رد پابرهنه ها »، « عطر شب بوها »، « بچه های ممد گره »، « فقط غلام حسین باش » و همچنین خاطراتی از همسر و مادر شهدا با نام های « خداحافظ سالار » و « مهاجر سرزمین آفتاب » اشاره کرد.

گوشه ای از « وقتی مهتاب گم شد »

«وقتی مهتاب گم شد» قبل از آنکه شرح زندگی علی خوش‌لفظ باشد، روایتی عینی از واقعه‌ا‌ی تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردمان ایران تغییر کند. علی خوش‌لفظ، که نامش را به دلیل نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی، جمشید گذاشته بودند، سال‌ها بعد در نوجوانی، هم‌زمان با وقوع انقلاب اسلامی، دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمان‌ها می‌شود. همین انقلاب درونی باعث می‌شود در اولین اعزام به جبهه نام خود را به علی تغییر دهد و سرانجام زندگی‌اش هم تغییر کند. علی پانزده ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می‌شود و آنجاست که درمی‌یابد شهادت ارمغانی است که با ترک خود به‌ دست می‌آید، اما گویی قرار است علی خوش‌لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند؛ تا سال‌ها بعد ماجرای وصل حدود هشتصد دوست و برادرش را برای ما روایت کند.

طعم اروند با  « هفتاد و دومین غواص »

خاطرات جانباز، کریم مطهری، فرمانده گردان غواصی جعفر طیارِ همدان است. این کتاب

روایتی از دوران کودکی راوی تا پیروزی انقلاب و آغاز جنگ و حضور جانانه و عاشقانه در هم‌جواری نیمۀ گمشده‌اش علی چیت‌سازیان و رزم‌های آبی از شامگاه 4دی‌ماه 1365 در منطقۀ عملیاتی کربلای4.

این اثر متقن‌ترین و کامل‌ترین روایتی است که از عملیات کربلای4 به رشتۀ تحریر درآمده و می‌تواند پاسخ خیلی شبهات و همچنین ناگفته‌هایی از این عملیات باشد.

زیبایی کوچک از قلم این کتاب

خیلی خوشحال بودیم که خبر متأهل شدن علی آقا را می‌شنیدیم. چند روز بعد، علی آقا از طریق مادر محمود حمیدزاده با یک خانواده مذهبی آشنا شد و قرارومدارها را برای عقد گذاشتند. علی آقامحمدی هم در پختن این آش به قول خودش سهمی داشت. روز عقد، به غیراز خانواده علی آقا، با چهل-پنجاه نفر از بچه های واحد اطلاعات عملیات برای مجلس عقد رفتیم. خطبه عقد را آیت الله آقانجفی می‌خواند. علی آقا از اول تا آخر مجلس سرش پایین بود و همه ما شک نداشتیم که طوفانی به عظمت همه دلتنگی‌هایش برای شهدا در درونش می‌جوشد. مجلس که تمام شد با همان لباس دامادی رفت به خانه دو تن از شهدای محل که حجله پسران‌شان هنوز سرکوچه بود و تا چند روز ذکرش شده بود که من شرمنده مادران شهدا شدم.

وقتی « آب هرگز نمی‌میرد »

روایت جانبازی است که از ابتدای دوران دفاع مقدس حضور فعالانه ای داشت.

در جوابشان می‌گفتم: من جوانی‌ام را به پای جبهه گذاشته‌ام. اگر تمام خانواده‌ام یکی یکی در این راه قربانی شوند، دست از آرمان‌های امام برنمی‌دارم و اگر به غیر از پاهایم هر دو دستم قطع شود باز به جبهه می‌روم و مثل یک گونی سنگری مقابل تیر و ترکش‌های شماها می‌خوابم. برای من جبهه به تمام معنا کربلا بود. اگر به نیروهایم از صبر و پایداری می‌گفتم، عمیقاً بر این باور بودم که باید در همه چیز به سیدالشهدا تأسی کنم لذا وقتی خبر مجروحیت پسر 6 ماهه‌ام را بر اثر بمباران شنیدم، حتی به نزدیک‌ترین دوستانم یا برادرانم که در گردان با من بودند نگفتم و این حادثه را امتحان الهی دانستم و برای همسرم که طی شش ماه برادر و پدرش را از دست داده بود، از خداوند صبر زینبی خواستم.

 

همچنین در این بین، کتاب «سهم من از چشمان او» به قلم مصطفی رحیمی را نباید فراموش کرد که این کتاب خود روایت تجاوز عراق به خاک ایران است که از دید حمید حسام به عنوان یک دیده‌بان روایت می‌شود. از این منظر خاطرات نقل شده در این کتاب، زاویه دید متفاوتی دارد. شاید بتوان نمای دوربین در این کتاب را به نمای از بالا در یک فیلم سینمایی تشبیه کرد.

نمایی از «سهم من از چشمان او»

حسام به خاطر دیده‌بانی، تسلط ویژه‌ای بر برخی از مناطق جنگی داشته و  مصطفی رحیمی هم توانسته حسام را به ذکر خاطراتش با  همه ریزه‌کاری‌های آن  ترغیب کند. این سپاهی جوان بارها بر اثر گلوله یا افتادن از برجک دیده‌بانی مجروح می‌شود اما همچنان با جدیت به راه خود ادامه می‌دهد. یکی از ابتکارهای این کتاب وجود بخش تصویری در پایان هر فصل است که نشان از گنجینه غنی عکس های این رزمنده دارد. عکس‌های استفاده شده در پایان هر فصل با آدمها و مسائل مطرح شده در همان فصل مرتبط است و خواننده را بیشتر به فضای کتاب می‌برد. طرح روی جلد کتاب خون نامه مشهوری را نشان می‌دهد که دیده‌بان‌های سپاه در زمان جنگ و قبل از یکی از عملیات‌های والفجر امضا کرده‌اند و  نام حمید حسام نیز در آن میان به چشم می‌خورد.

حمید حسام در واقع از جمله نویسندگانی می‌باشد که کتاب هایش بارها توسط مقام معظم رهبری مورد تقریظ قرار گرفته است و به گفته گلعلی بابایی، نویسنده دفاع مقدسی، در مراسم بزرگداشت این نویسنده بزرگ، تقریظ‌هایی که مقام معظم رهبری بر کتاب‌های حمید حسام نوشتند، نشانگر آن است که این نویسنده به درستی کارش را انجام می‌دهد.

 

من و کتاب

دیدگاه کاربران



ورود به سیستم جهت ثبت نظر