داستان فساد مالی اقتصادی مسئولین در یک کتاب

 آخرین بروزرسانی: 1400/03/18 77 زمان مطالعه: 2 دقیقه
«پرخو» داستانی جذاب و خواندنی با محوریت فساد مالی و اقتصادی توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر شد.

«پرخو» داستانی جذاب و خواندنی با محوریت فساد مالی و اقتصادی توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر شد.

رانت!، فساد اقتصادی!!، افشاگری!!! و... عباراتی که این روزها زیاد به گوشمان می‌خورد. اکنون هم که فضای بحث‌های انتخاباتی داغ است و اتهام های فساد مالی به افراد منتخب و کاندیدها بهانه ای شد برای معرفی کتابی که با نثری روان و داستان گونه فساد مالی و اقتصادی مسئولین را به تصویر می‌کشد. کتاب بسیار کم حجم ولی بسی پرمغز و عالی.

داستان کتاب درباره‌ی خانم دکتری به نام «سمیرا آذین» است که متوجه می‌شود تعدادی آمپول تاریخ گذشته‌ی وارداتی باعث کوری چند تن از بیمارانی شده که از این آمپول استفاده کرده اند. در میانه پژوهش‌های علمی و آزمایش‌های عملی، به نتیجه‌ای تکان‌دهنده و باور‌نکردنی دست پیدا می‌کند؛ نتیجه‌ای که تمام مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد و او را سوق می‌دهد به سمت دوراهی‌های زندگی و انتخاب‌هایی سخت و تردید‌آمیز! اما بعضی ها نمی گذارند نتیجه‌ی تحقیقات و بررسی های خود را به صورت مقاله چاپ کند...

«پرخو» یکی از معدود رمان‌های سیاسی- اجتماعی امروز ماست؛ روز‌هایی که منفعت طلبی برخی از افراد و نفوذ بیگانگان در میان مردم کنار دستمان، سلامتی ما را تهدید می‌کند. «پرخو» داستان زنی را روایت می‌کند که ؛ زنی که در طول داستان هر روز قوی‌تر و مصمّم‌تر از روز قبل است.


در قسمتی از کتاب میخوانیم::
وقت قبلی که نداشتید؟ ایشون باید برن وزارت‌خونه. نمی‌تونین برین داخل.

انگارنه‌انگار که دارد حرف می‌زند. در اتاق را باز می‌کنم. دکتر سرش را بالا می‌آورد و نگاهم می‌کند. انگار که معمولی‌ترین اتفاق زندگی‌اش افتاده. بعد با دست اشاره می‌کند به منشی که پشت سرم ایستاده. مرد در را آرام می‌بندد. دکتر از جا بلند می‌شود. لبخند ریزی پهن می‌شود روی صورتش و همان‌طور که با دست اشاره می‌کند به صندلی کنار میزش، می‌گوید: «به! خانووم دکتر آذین. خیلی خوش اومدین. بفرمایین خواهش می‌کنم.» و همین‌طور که لبخندش کش می‌آید روی صورت لاغر و درازش، از پشت میز بیرون می‌آید و صندلی را می‌کشد جلو: «بفرمایین بشینین بگم صبحانه بیارن

ممنونم آقای دکتر. کسی رو بهتر از شما سراغ نداشتم.» و نگاه می‌کنم به صورت تراشیده‌اش و کت و شلوار اتوکشیده و لبخند پهنش. انگار که همین الان از روی صندلی آرایشگاه بلند شده باشد.

-چرا این‌قدر آشفته‌این اول صبحی؟!

از روی صندلی بلند می‌شود می‌ایستد کنارم و با مهربانی می‌گوید: «بفرمایین بشینین. می‌گم براتون یه دمنوش بیارن تا آروم شین. بفرمایین خواهش می‌کنم.» و منتظر می‌ماند تا بنشینم.

منتظر می‌ماند تا بنشینم و بعد گوش می‌شود و شش دانگ حواسش را می‌دهد به من و می‌شنود و می‌شنود: همهٔ حرف‌های مانده توی گلویم را از دیروز تا امروز و حتی قبل‌ترش، همهٔ اشک‌هایی که بغض شده بود و سرازیر نشده بود، همه فریادهایی که ریخته بود توی دلم. به جای همهٔ آدم‌های دیگر می‌شنود. به جای رضا که تازگی‌ها چشم و گوش و حواسش معلوم نیست کجاست. به جای مرجان که از ترسِ اخراج، خودش را قایم کرده و به جای دکتر حداد که مسبب همه چیز است. می‌شنود و بعد حرف می‌زند و آرامم می‌کند. سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «باورم نمی‌شه. دکتر حداد؟! باید برخورد شه با ایشون. قاطعانه باید برخورد شه.» قوت قلبم می‌دهد. اخم‌هایش را می‌کشد توی هم و می‌گوید: «مگه جون مردم بازیچه است؟ شما هم خیالتون راحت باشه خانوم دکتر. فردا صبح پشت میزتون هستید.» و استکان گل‌گاوزبان را آرام هل می‌دهد جلویم. نفس راحتی می‌کشم. ضربان قلبم آرام گرفته. کیفم را برمی‌دارم و می‌آیم بیرون. با قدم‌های محکم و کوتاه. با نفس‌های آرام و کشیده. با خیال راحت پله‌ها را می‌آیم پایین. نور خورشید از پنجره‌های راه‌پله می‌تابد و جلوی پایم را روشن می‌کند. از در ساختمان می‌زنم بیرون. کف پیاده‌رو پر از برگ‌های زرد و نارنجی است. صدای خش‌خششان می‌پیچد توی گوشم. آن‌وقت‌ها که بچه بودم، دوتایی با سمانه دست‌دردست هم می‌دویدیم روی خش‌خش برگ‌ها، خوشحال از اینکه خانم، مُهر صدآفرین جوهرآبی‌اش را زده است روی مشق‌های خوش‌خطمان. آن‌وقت بابا ساعد دستش را حائل می‌کرد روی تخت و سرش را به سختی بالا می‌آورد. نگاه مهربانش را می‌انداخت توی چشم‌هایمان و با آن صدای جادویی اما حزن‌آلودش تحسینمان می‌کرد. دلم می‌خواهد بدوم روی برگ‌های خشک و به هیچ چیز فکر نکنم. به هیچ چیز این روزهای سرد. به هیچ چیز این روزهای پر اضطراب و نگرانی. باید به بابا بگویم برایم دعا کند. آن وقت چشم‌هایش را می‌بندد و لب‌هایش شروع می‌کند به تکان‌خوردن. یک‌دفعه مثل برق گرفته‌ها از جا می‌پرم و می‌دوم سمت ماشین. بابا ساعت ده نوبت دیالیز دارد. مامان از روزی که فهمید کلیه‌های بابا دیگر توان کارکردن ندارند، چروک‌های صورتش زیادتر شد. حالا دیگر حنا هم نمی‌گذارد تا سفیدی موهایش را بگیرد.
کتاب «پرخو» داستانی جذاب و پرکشش با محوریت علم و ثروت و قدرت به قلم شبنم غفاری حسینی در قطع رقعی و ۱۲۸ صفحه، توسط انتشارات شهید کاظمی روانه بازار شد.
علاقه مندان جهت تهیه این کتاب با تخفیف بهارانه کتاب می‌توانند از طریق سایت  manvaketab.ir و یا ارسال نام کتاب به سامانه ۳۰۰۰۱۴۱۴۴۱ اقدام نمایند.

من و کتاب

دیدگاه کاربران



ورود به سیستم جهت ثبت نظر