همسایه های خانم جان بی حرفِ اضافه

 آخرین بروزرسانی: 1400/03/25 100 زمان مطالعه: 4 دقیقه
یادداشت فاطمه سلیمانی نویسنده کتاب‌های پرفروش به «سپیدی یک رویا» و «یک روز بعد حیرانی» بر کتاب «همسایه‌های خانم‌جان»

اگر از آن آدم هایی هستید که مخالف حضور ایرانی ها در سوریه هستید، یا اگر دربارۀ این حضور سؤال و شک و شبهه ای دارید، این کتاب را بخوانید؛ احتمالاً پاسخ بعضی از سؤال هایتان را می‌گیرید. اگر گمان می کنید که مجاهدان برای پول به سوریه می روند، این کتاب را بخوانید...

ادبیاتِ جنگ و در فرهنگ ما «ادبیات دفاع مقدس» همیشه طرف‌داران خودش را داشته و دارد؛ چون جنگ ابعاد دراماتیک گسترده‌ای دارد و شاید به تعداد همۀ آدم های حاضر در جبهۀ جنگ و حتی آدم های پشت جبهه که به نوعی به این جنگ مرتبط هستند، روایت های مختلفی وجود داشته باشد؛ روایت هایی با بار حماسی، دراماتیک و حتی کمدی. این ابعاد آن قدر گسترده است و آن قدر مخاطب دارد که ناشرانی به صورت تخصصی در این حوزه فعالیت می کنند. این یعنی یک بازار پررونق که دست مخاطب را برای انتخاب باز می گذارد. رفته رفته به دلیل استقبال مخاطب، ناشران و نویسندگان بسیاری وارد این حوزه می‌شوند. این ورود باعث افزایش عنوان های مختلف می گردد. تعداد قابل توجهی از افرادی که وارد این حوزۀ خاص می شوند متأسفانه تخصص کافی ندارند و به تقلید از آثار پرفروش روی می آورند. از آن‌جایی که لزوماً همۀ کتاب های پرفروش از نظر محتوا و فرم، قابل اعتنا نیستند، سطح آثار مشابه هم تقلیل پیدا می کند. حجم انبوه تولیدات فِیک باعث دلزدگی مخاطب حرفه ای می شود و به هر کتابی اعتماد نمی کند؛ بی اعتمادی ای که متأسفانه من هم دچارش شدم. منی که یکی از ژانرهای مورد علاقه ام ادبیات مقاومت بود، دیگر اخبار این ژانر را دنبال نمی کنم. بسیاری از کتاب های مرتبط با این حوزه که در کتاب خانه ام جا خوش کرده اند یا در نوبت خوانش هستند، کتاب هایی هستند که هدیه گرفتم؛ حالا یا از خود ناشر یا نویسنده یا دوستی دیگر. مثل همین کتاب «همسایه های خانم جان» که در جلسۀ رونمایی کتاب هدیه گرفتم. اگر آن جلسه هم نبود قطعاً کتاب بعداً از طریق نویسنده یا ناشر به دستم می رسید؛ چون هم نویسنده از دوستانم است و هم ناشر، ناشر کتاب های خودم. پیش از مراسم رونمایی، اطلاع زیادی از محتوای کتاب نداشتم. فقط می دانستم که کتاب خاطرات پرستاری است که مدتی در سوریه بوده. حتی اسم کتاب هم برایم مفهوم خاصی نداشت. خبرهایی پراکنده از نویسنده در دنیای مجازی خوانده بودم در ارتباط با مادران شهدا و ذهنم به این سمت رفته بود که خانم جان احتمالاً مادرِ یکی از شهداست که به نوعی با راوی کتاب ارتباط دارد. شاید خنده دار به نظر برسد، اما واقعیت دارد. در مراسم رونمایی کتاب متوجه اصل ماجرا شدم و به خودم خندیدم. وقتی کتاب را بخوانید متوجه می شوید که چه عنوان مناسبی برای این کتاب انتخاب شده. اما از آن‌جایی که تا حدودی از محتوای کتاب باخبر شده بودم، فقط به بامسمّا بودن عنوان فکر می کردم نه به جذابیتش. تا این‌که خواهرم در موقعیت های مختلف چند بار گفت که چقدر اسم کتاب گیرا و جذاب است. دوست داشت کتاب را امانت بگیرد، اما من عادت ندارم کتابِ نو و نخوانده ام را به کسی امانت بدهم. از طرفی هم، عادت ندارم کتابِ تازه‌رسیده را داغ بخوانم، چون به نظرم خیانت به بقیۀ کتاب های نخوانده ام است؛ حتی اگر کتاب متعلق به دوستی عزیز باشد. چون هستند کتاب هایی که متعلق به دوستانم هستند، اما هنوز خوانده نشده اند. کمی از مقدمۀ یادداشت پرت شدیم. بر اساس همان بی میلی ای که در من نسبت به کتاب های حوزۀ مقاومت ایجاد شده، علاقه ای به خواندن این کتاب نداشتم؛ حتی اگر نویسندۀ کتاب «زینب عرفانیان»، نویسندۀ کتاب «رسول مولتان» باشد. اما از آن‌جایی که دوست نداشتم خواهرم را زیاد معطل بگذارم، تصمیم گرفتم کتاب را دست بگیرم. اگر جذاب بود تا انتها بخوانم و اگر خوب نبود کنار بگذارم. خوش‌بختانه کتاب خیلی بهتر از سطح توقعم بود. شاید یک سر و گردن بالاتر از بسیاری از کتاب های این ژانر و حتی از کتاب های خود نویسنده. حالا چرا خوب بود؟

اول به ماجرای کتاب بپردازیم. احسان جاویدی، پرستارِ سی و چند ساله که صاحب چهار فرزند است، سال ها در انتظار اعزام به سوریه برای جهاد بوده که بالأخره این اتفاق رخ می دهد. مأموریت او اما در خط مقدم نیست. قرار است در یکی از مناطق حساس سوریه برای عده ای آدم خاص، بیمارستانی تأسیس شود. راه اندازی و مدیریت این بیمارستان، به این پرستار که گویا در کار خود به اندازۀ کافی حرفه ای است واگذار می شود. این‌که آن منطقه کجاست و چرا مهم است را در کتاب بخوانید. همۀ ماجرای کتاب محدود می شود به اعزام تا برگشت؛ روایت سختی ها، خوشی ها، تلخی‌ها و اتفاقات خوب. و روایت معجزه ها؛ که این خود یکی از نقاط قوّت کتاب است. حرف اضافه ای در کتاب نیست. در این کتاب، مهم نیست راوی کیست؛ مهم این است که راوی چه کرده. کودکی، جوانی، تحصیل، ازدواج و بچه دار شدن راوی در این کتاب به درد مخاطب نمی خورد. در کتابی مثل «یک روز بعد از حیرانی» و کتاب هایی از این دست قرار است مخاطب بداند چه می‌شود که همۀ آرزوی یک جوانِ بیست‌ساله می شود جهاد و شهادت؛ اما در کتاب هایی مثل «خط مقدم» نوشتۀ فائضه غفارحدادی که ماجرای موشکی ایران است و کتاب «همسایه های خانم‌جان» آن اتفاقی که رخ داده مهم است. بنابراین پرداختن به زندگی راوی یا شخصیت اصلی قبل از این ماجرا، جذابیتی برای مخاطب ندارد. شاید حتی مخاطب، کتاب را کنار بگذارد یا از آن بخش عبور کند. در این کتاب هرچه در مورد روابط خانوادگی، دوستان، تحصیلات و خاطرات دکتر احسان جاویدی (در سوریه پرستارها را هم دکتر خطاب می کردند) ذکر می شود، در خدمت پیرنگ ماجراست. البته این یادآوری ها کمتر از یک‌دهمِ کتاب هستند. بازگشت به گذشته ها هرکدام سر جای خودشان اتفاق می افتند. اما ایرادی که به کار وارد است نداشتن پل تداعی است. راوی یک‌دفعه به گذشته پرت می شود و یک‌دفعه به حال برمی‌گردد. نویسنده از پسِ شروع، میانه، نقطه‌های اوج و پایانِ خوب برآمده است. نثر کتاب هم نثر خوب و پیراسته ای است، اما گاهی به شاعرانگی نزدیک می شود و کمی رو به اطناب می رود؛ اما نه آن اندازه ای که مخاطب را خسته کند. حدود 95 درصد ماجرا مربوط به سوریه می شود و سوریۀ بدون جنگ و بدون اتفاقات تلخ غیر قابل تصور است. اما راوی و نویسنده از کنار اکثر اتفاقات تلخ با اشاره ای مختصر عبور کرده اند، به جز چند مورد خاص. به نظرم این هم از هوشمندی نویسنده و راوی بوده، چون فضای کتاب به اندازۀ کافی فضای بغض آلودی است. گاهی فضا معنوی می شود، گاهی به روضه ای آمیخته می شود و گاهی اشک شوقی فرو می ریزد. البته همۀ این فضای بغض آلود حاصل نثر خوب و رفت و برگشت های درستِ نویسنده و تک گویی های پیش برندۀ راوی است. در سطرهای فوق اشاره شد که تأکید نویسنده بیشتر روی اتفاقات خوب بوده. بخش عمده ای از این اتفاقات خوب، گره هایی است که معجزه وار باز می شوند و هر بار پیش از باز شدن گره، راوی را در حال راز و نیاز با خدا و طلب کمک از خانم جان (حضرت زینب(س)) می بینیم. ممکن است این شبهه به وجود بیاید که راوی همۀ این معجزات را به پای دعای خودش گذاشته؛ اما من به عنوان یک مخاطب، احساس می کنم که وجه کرامت و بزرگواری حضرت زینب(س) مطرح بوده، نه مقرب بودن راوی. قطعاً هر انسان مؤمنی در لحظۀ نیاز مناجات می کند و مقربان درگاه خداوند را واسطه قرار می دهد و در سوریه چه کسی نزدیک تر از خانم جان؟! البته که همۀ مجاهدان راه حق، مقربان درگاه خداوند هستند و اصلاً چرا راوی کتاب مستجاب الدعوه نباشد؟ او که چیزی برای خودش نمی خواسته. هر کجا هر آرزویی کرده و هر خواسته ای داشته، برای باز کردن گرهی از کار مردم بوده. اما راوی و دعاهایش را از ماجرا کنار بگذاریم. در آن مکان خاص و آن موقعیت حساس، آبروی شیعه وسط بوده (کتاب را بخوانید تا بدانید چرا). حفظ آبروی شیعه هم در آن مکان خاص ممکن نیست، مگر با دست یاری عقیلۀ بنی‌هاشم. البته شاید من اگر به جای نویسنده بودم، به این دعا و مناجات یک رنگ جمعی می بخشیدم؛ راوی را از خلوت خود خارج می کردم و اضطرار جمع را به نمایش می‌گذاشتم، و مگر غیر از این است که همۀ آدم های تأثیرگذار و دخیل در یک ماجرا، برای پیش‌برد هدف تلاش می کنند و هر کجا که گرهی بیفتد، برای باز شدن گره به تکاپو می افتند و اگر معتقد به یک نیروی آسمانی باشند دعا می کنند؟!

اگر از آن آدم هایی هستید که مخالف حضور ایرانی ها در سوریه هستید، یا اگر دربارۀ این حضور سؤال و شک و شبهه ای دارید، این کتاب را بخوانید؛ احتمالاً پاسخ بعضی از سؤال هایتان را می‌گیرید. اگر گمان می کنید که مجاهدان برای پول به سوریه می روند، این کتاب را بخوانید تا بدانید که اشخاصی برای جهاد به سوریه رفتند که هیچ نیازی به پول ندارند و همان وقت را اگر در ایران و در امنیت کار کنند، درآمد قابل توجهی کسب می کنند. اگر دوست دارید بیشتر با سوریه آشنا شوید، این کتاب را بخوانید؛ کتابی بی هیچ حرفِ اضافه.

من و کتاب

دیدگاه کاربران



ورود به سیستم جهت ثبت نظر