زنان نیز می‌توانند سرباز باشند. رضیه غبیشی، سربازی که تا آخرین لحظه در جبهه های جنگ و پس از آن نیز ایستادگی کرد.

شناخت نامه رضیه غبیشی

آبادان در گرم ترین روزهای خود به سر می‌برد. ۱۵ تیر ۱۳۴۵. در یکی از لین ها و خانه های یکدست شرکت نفت که در حصار شمشاد های زیبا قرار گرفته بود، رضیه در خانواده ای شلوغ و پرجمعیت که حالا با او تعداد فرزندان به ۱۲ تن می‌رسید به دنیا آمد. پدر خانواده مانند بسیاری از خانواده های آبادانی کارمند شرکت نفت بود. روزها به زیبایی شب های آبادان می‌گذشت. رضیه در همان خانه نقلی با خواهر و برادر هایش روزگار را می‌گذراند. حالا او هفت ساله بود و باید مسیری دیگر را آغاز می‌کرد. کلاس اول دبستان را در در دبستان عصمت ایستگاه نه فرح آباد(کوی قدس) و دوم تا ششم ابتدایی را دانش‌آموز دبستان منوچهری بود. او سه سال دبیرستان خود را در مدرسه های هما و جاهید گذراند و سپس در دبیرستان مصدق، همزمان با رزوهای راهپیمایی ها و تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی، موفق به دریافت دیپلم شد. دختر جوانی که حالا متاثر از جو حاکم به صف های انقلابی پیوسته بود. در بحبحه همین شرایط رضیه در آزمون کنکور رتبه قبولی در دانشگاه را آورد، تاریخ سال ۵۷ را نشان می‌داد اما هنگام ثبت نام انقلاب به وقوع پیوسته بود و به دنبال آن دانشگاه ها به مدت سه سال تعطیل شد.
او در اسفند ۵۹ با رزمنده بسیجی ازدواج کرد که داستان آشنایی و ادامه دادن مسیر آن‌ دو با یکدیگر جالب و خواندنی است.
رضیه غبیشی قبل از انقلاب با همان دوربین ساده ای که داشت از راهپیمایی ها عکاسی می‌کرد و پس از انقلاب نیز به کلاس های آموزش اسلحه و انجام امور فرهنگی دیگر روی آورد. در یکی از همین روزها یک پاسدار به خواهر رضیه، هدیه غبیشی(همسر شهید مدافع حرم سیاح طاهری)، پیشنهاد انجام کارهای فرهنگی در جزیره مینو را داد اما هدیه پیشنهاد را رد کرده به جای خود رضیه را که به زبان عربی مسلط بود معرفی می‌کند. رضیه غبیشی نیز با این پیشنهاد موافقت کرده و قرار ملاقاتی را در سالن انتظار سپاه که در آن روزگاران یکی از باشگاه های تفریحی آبادان محسوب می‌شد با شهید حاج منصور عطشانی گذاشتند. او در کنار حاج منصور به جزیره مینو رفته و برای زنان و دختران آن منطقه کلاس های آموزشی برگزار می‌کرد.
 شهریور ۵۹ صدام بر طبل جنگ کوبید. خانواده رضیه پس از ۱۱ روز مقاومت به دلیل شدت بمباران ها به شادگان مهاجرت کردند. در مدت چهل روزه اقامت آن‌ها در شادگان رضیه دست از انجام فعالیت هایش برنداشته و در تنها درمانگاه شادگان مترجم یک دکتر هندی شده بود. مقصد بعدی مهاجرت خانواده غبیشی مسجد سلیمان بود که در آنجا نیز رضیه در جهاد سازندگی و روابط عمومی سپاه مشغول به کار شد. پس از چهل روز زندگی در مسجد سلیمان، تقدیر ادامه زندگی آن‌ها را به ماهشهر منتقل کرد.
اسفند ۵۹ اما مسیر زندگی رضیه با حاج منصور عطشانی یکی شد. او درمورد تصمیم خود به ازدواج با حاج منصور اینگونه میگوید که:  پس از آغاز جنگ، من با شهید عطشانی ازدواج کردم چون ایشان تبلیغاتی بود و همیشه دوربین روی دوشش بود -یعنی علاوه بر اسلحه با دوربین هم سروکار داشت- گاهی من هم دوربین ایشان را می‌گرفتم و از وقایعی که از زاویه دید من مهم و جالب بود عکس می‌گرفتم و امید داشتم که این عکس‌ها در آینده با دید بسیار خوبی نمایان شوند.
آن دو کنار هم در روزهای جنگ، ستاد تبلیغاتی را راه انداختند و در آن مشغول فعالیت شدند. به گفته رضیه غبیشی: در زمان اوایل جنگ یک ستاد تبلیغاتی در سه‌راه جزیره مینو تشکیل دادیم که مکان آن در یک مغازه بود؛ وظیفه این ستاد، تغذیه فکری نیروهای حاضر در آن منطقه بود. کتاب، تراکت، پوستر و روزنامه از تهران به اهواز و از آنجا به آبادان ارسال می‌شد و ما این‌ها را میان رزمندگانِ مستقر در سنگرها و مقرها توزیع می‌کردیم؛ شهید عطشانی با  خودروی وانت پیکانی که داشت می‌رفت  و این نشریات را می‌آورد و ما در ستاد  تبلیغات این‌ها را برای توزیع دسته‌بندی می‌کردیم؛ بعضی از مقرها خودشان برای دریافت نشریات به ستاد ما می‌آمدند و بقیه نشریات را حاج‌آقا با موتورسیکلت به دورترین نقاط جزیره مینو می‌برد و به دست رزمندگان می‌رساند.
او در اوج روزهای جنگ نیز از آبادان خارج نشد. رضیه در کنار همسرش ۴ تا ۷ ماه را در نزدیک ترین نقطه به مرز عراق که محل رفت آمد نیروهای نظامی بود(جزیره مینو)، زندگی کرد. آن‌ها صاحب ۴ فرزند پسر شدند  که ۳ تن از فرزندان این خانم نویسنده در بحبوحه ی جنگ به دنیا آمده اند. شب های بسیاری را در تنهایی و در اتاقی که هیچ امکانات زندگی را در خود نداشت، سپری کرد اما همواره دلش می‌خواست که در کنار همسرش بماند و خدمت کند حتی اگر وسط آتش باشد. مرتب خانه اشان را عوض می‌کردند چرا که در خیلی مواقع هنگامی که به منزلشان بازمی‌گشتند، خانه‌شان هدف خمپاره ای قرار گرفته بود. او سالیان سال را نیز با مجروحیت ها و بیماری اعصاب و روان یار دیرینش حاج منصور گذراند تا اینکه در پنجمین روز از فروردین سال ۹۴،حاج منصور عطشانی نیز به جمع دوستان شهیدش پیوست.

سلاحی بالاتر از تفنگ و گلوله

رضیه غبیشی از ذوق و استعداد نوشتن خود از کلاس سوم ابتدایی و از کلاس های انشا نویسی بیان می‌کند. هر بار که معلم او برای نوشتن انشا هایش رضیه را تشویق می‌کرد، ذوق او برای نوشتن بیشتر می‌شد. از همان دوران خاطرات روزانه خود را در دفتری ثبت می‌کرد. خاطراتی که تا به امروز ادامه دارد و روزهای جنگ را نیز به خوبی به تصویر کشانده است. او مشوق اصلی خود را حاج منصور می‌داند. همسر و یار دیرینه خود که همه زمینه ها را برای رضیه فراهم ساخت تا بتواند نوشته های خودش را طبقه بندی و گنج های رنج خود را به کتابی جذاب و خواندنی تبدیل کند.
او هدف خود را از نوشتن این خاطرات این‌گونه بیان می‌دارد که : نسل آینده باید این نوع زندگی کردن را بدانند. من با تمام وجود آن دوران را حس کردم. زیر بمباران ها غم ها، شادی ها، تولد فرزندان، همسرداری و خانه داری را تجربه کردم و جنگ و تمام زوایای آن را با چشمان خود دیدم. حیف است که این حماسه ها روی زمین باقی بماند. به گفته حضرت آقا، این گنجینه ها باید از درون سینه ها خارج شده و این خاطرات نوشته شود. با توجه به تمام این موارد می‌طلبید تا من نیز با استعدادی که دارا بودم، تمام این خاطرات را با قلمی مومن و معتقد که رنج ها از نوک این قلم تراوش می‌کند، به چاپ برسانم.

معرفی حماسه های نوشته شده به قلم خانم رضیه غبیشی

رضیه غبیشی، نویسنده آبادانی و همسر جانباز شهید حاج منصور افشانی، ۱۰ سال راوی دفاع مقدس بوده و کوله‌باری از درد و رنج آن دوره ۸ ساله را به دوش می‌کشد. حالا درست ۱۶ سال از روزهایی که به آبادان برگشته، می‌گذرد. این راوی آبادانی تاکنون آثاری چون: «گنجینه رنج» (روایت سختی‌های زندگی شخصی خودش در دوران جنگ)، «زنان صبور سرزمین من» (حکایت زندگی شرایط سخت جنگ خانم‌های جوانی که تازه ازدواج کرده بودند)، «نیمکت‌های خالی» (داستان زندگی بسیجیان شهید نوجوان«خانم کارکوب» (داستان مادر دو شهید، یک مفقودالجسد و یک جانباز«ملاصالح» (در مورد زندگی مجاهد نستوه  ملا صالح قاری که بی‌بدیل زندگی بسیار سختی را گذرانده بود و فیلم آن ۲۳ نفر برگرفته از این کتاب تالیف آقای یوسف‌زاده یکی از آن ۲۳ نفر است) را به رشته تحریر درآورده است. آخرین کتابی که راضیه غبیشی نوشته است، «به شرط عاشقی»، درباره‌ پاسدار جانباز شهید مدافع حرم حاج «سیاح طاهری» است.
وی در حال حاضر سه کتاب دیگر با عناوین: «انسان مبارز خرمشهری»، «زندگی یک شهید» و «شهید جانباز منصور افشانی» را در دست چاپ دارد.
او در همه این سال ها معتقد است که: گنجینه‌های با ارزش دوران دفاع مقدس، یا در سینه رزمنده‌ها و ایثارگران دَلَمه بسته و یا در زیر خروارها خاک مدفون شده است و مابقی آن نیز در منگنه فشارهای اقتصادی فشرده، مچاله و نابود شده‌اند. اما حالا زمان آن فرا رسیده تا نسل جوان با این حماسه ها آشنا شوند.

«خانم کارکوب» | اثر رضیه غبیشی | انتشارات شهید کاظمی

این کتاب روایت زندگی زهرا کارکوب، مادر شهیدان جمال، فریدون و منصور کارکوب‌زاده به قلم رضیه غبیشی است.
در این کتاب زهرا کارکوب از دوران کودکی و نوجوانی، ازدواج، حال و هوای خود و زندگی اش در دوران انقلاب و جنگ، شهادت فرزندانش و درد و رنج هایی که متحمل شده بود و دیدارش با رهبر می گوید.
نویسنده برای تدوین این کتاب از محمدرضا، فرزند آزادهٔ جانبازش، حمید پسر جانباز دیگرش، دخترش رؤیا برای بخشی از خاطرات زندگی‌اش، و از جانباز آزاده احمد پاکدامن، هم‌رزم منصور فرزند کوچک و مفقودش، کمک گرفته است.

گزیدۀ متن:

آفتاب زده بود که به‌همراه تمام فامیل به سوی غسال‌خانه‌ای که قرار بود جنازه را به آنجا بیاورند، رفتم. انتظار آمدن زنده‌ها خیلی سخت و طاقت‌فرساست و انتظار آمدن پیکر شهید سخت‌تر از آن. هیچ‌کس شعله‌های آتشی که درونم را می‌سوزاند و به خاکستر بدل کرده بود، نمی‌دید. فقط آه می‌کشیدم و چشم‌به‌راه بودم که یوسفم بیاید.
ساعتی گذشت. پیکر را آوردند و به داخل غسال‌خانه بردند. بی‌تاب دیدارش بودم. زن‌ها شیون می‌کردند و مردها گریه. همه پشت در غسال‌خانه جمع شده بودند. در باز شد. من و مادرم داخل رفتیم. چند لحظه بی‌هیچ‌کلامی فقط نگاهش کردم. بدنم می‌لرزید. اشکم بی‌صدا پایین می‌آمد. نفس‌نفس می‌زدم. جلو رفتم و بی‌اختیار خم شدم و صورت بر صورتش گذاشتم و بوسیدمش. چشمانش نیمه‌باز بود. بدنش بوی عطر می‌داد.
شروع کردم به نجوا: «فدات بشم، مامانی!... تو هم هوای رفتن داشتی. نگفتی مامانی دل‌تنگت می‌شه؟ بالأخره به آرزوت رسیدی.» دستم را روی صورت و بدنش می‌کشیدم، نوازشش می‌کردم و قربان صدقه‌اش می‌رفتم. لبانم از گریه می‌لرزید. عزیزم به‌خواب رفته بود.

«به شرط عاشقی» | اثر رضیه غبیشی | انتشارات شهید کاظمی

در کتاب به شرط عاشقی، داستان زندگی و رشادت و شهادت شهید مدافع حرم سعید سیاح طاهری را به روایت همسرش می‌خوانید.
این نویسنده که خواهر هدیه غبیشی همسر شهید سیاح طاهری می‌باشد، با کمک برادر بزرگوار شهید، ساسان (علی) سیاح‌طاهری، هم‌رزمانش، رضا صریحی، کاظم فرامرزی، مکی یازع، کاظم برندک، مهرزاد ارشدی و در نهایت محمدحسین فرزند ارشد شهید خاطرات و روایات مربوط به زندگی او را جمعآوری و تدوین کرده‌اند. در انتهای کتاب هم تصاویری از مراحل مختلف زندگی شهید بزرگوار قرار داده شده است.

گزیدۀ متن:

روز بعد از رفتنش، برای دیدن بابام به شیراز رفتم. زندگی در جریان بود، اما من خوب نبودم. نمی‌توانستم خوب باشم. دوشنبه شب خانهٔ بابام تماس گرفت و من با شنیدن صدایش آرامش گرفتم. رفتم تو حیاط تا صدایش را واضح‌تر بشنوم. گفت: «سلام خوبی، بابات اینا حالشون خوبه، خودت چطوری، راحت رسیدی؟ من ساعت دو دیشب رسیدم.» به صورت رمزی پرسیدم: «همون جای قبلی هستی؟» گفت: «آره.» با خودم گفتم: ای وای این بارم رفته حلب، همون جایی که ترکش خمپاره تو سرش خورده بود.
- فعلاً اینجام تا ببینم چی می‌شه، حلالم کن.
- حلال زنده و سلامتی.
- کاری نداری؟
- نه قربانت، مواظب خودت باش، خداحافظ.
یک‌باره دلم گرفت و به‌شدت دلتنگش شدم. نفسی عمیق کشیدم. هوای سرد و درخت‌های خرمالوی توی حیاط بی‌برگ و ساکت چون من سکوت کرده بودند. به آسمان سیاه شب نگاه کردم. انگار همه‌چیز مرا زیر نظر داشت: ستاره‌ها، آسمان و حتی درخت‌های خرمالوی منزل بابا.

«ملا صالح» | اثر رضیه غبیشی | انتشارات شهید کاظمی

«ملاصالح» نوشته رضیه غبیشی، به سرگذشت شگفت‌انگیز «ملاصالح قاری» مترجم اسیران ایرانی در عراق می‌پردازد.

گزیدۀ متن:

یک روز مثل روزهای گذشته که گاهی با رعب و وحشت و انتظار رهایی می‌گذشت، دروازهٔ بزرگ ساختمان استخبارات باز شد و ماشین حامل اسیران تازه‌وارد داخل محوطهٔ حیاط شد. مثل هر بار به‌سرعت به حیاط رفتم تا پیش از رفتن اسرا به اتاق بازجویی آن‌ها را تحویل بگیرم و تخلیهٔ اطلاعاتی کنم. در حلقه‌شان ایستاده بودم:
- آقایان! من اسمم صالح البحّار است. مثل شما اسیر و مترجمتان هستم. با من همکاری کنید و هیچ نترسید. من در اتاق بازجویی کنارتان هستم و تا آنجا که بتوانم، با شما همکاری می‌کنم. به نفعتان است جواب سؤالاتشان را بدهید. البته من نیز چیزی که به ضرر شما باشد، برایشان ترجمه نمی‌کنم.
اسرا با نگرانی و ترس به من نگاه می‌کردند. خوف و وحشت و بی‌اعتمادی در نگاهشان موج می‌زد. خسته و گرسنه و بی‌رمق بودند. چاره‌ای نبود، باید آن‌ها را آماده می‌کردم. ادامه دادم:
- قبل از شما خیلی‌ها آمدند اینجا که اگر کمکشان نمی‌کردم، کارشان تمام بود. حواستان باشد، فریب وعده‌هایشان را نخورید. قول پناهندگی‌شان را قبول نکنید؛ چون شما را به خارج نمی‌فرستند. این‌ها فقط می‌خواهند از شما سوءاستفاده کنند و... .
توجیهشان می‌کردم؛ غافل از اینکه دو چشم ناپاک و خائن در لباس اسیر نگاهم می‌کرد. او سربازی از اهل شادگان بود که فریب وعده‌های بعثیان را خورده و خودش را تسلیم کرده و قاطی اسیران ایستاده بود.

من و کتاب

دیدگاه کاربران



ورود به سیستم جهت ثبت نظر